شب‌نشینی‌های پل‌ سرخ

آمدم تا نقطة پایان شب‌نشینی‌ها را بگذارم

گاهی تصور کرده‌اید، لحظات خوش زندگی گذراست؟ اندکی اندیشیده‌اید ایام نیک در بدی شب غروب می‌کند. همه جا تاریک می‌شود. چنان‌ شهرآشوب فتنه‌انگیز در لایه‌های وجودت شعله‌ور می‌شود، که ویران می‌کند. قیل می‌کند و به زمین می‌کوبد. چنان شده است، لحظات خوش زندگی به پایان رسیده است و ایام نیک در کام تاریکی غروب کرده است. همه جا را سیاهی گرفته است. سیاهی گذر نابخشودنی زمان. اندوه و غم آن. کلمات کنار هم چیده نمی‌شود تا این اندوه ویران‌گر را بیان کند. فلهذا! برای فعلا شب‌نشینی‌ها پل سرخ متوقف شده است. از هر چیزی خواهم گفت، الی شب‌نشینی‌های که وجود ندارد. روزی روزگاری شاید دوباره شب‌نشینی شد و باز نوشتم.

دخترکان بی‌عرضه کابل

هر کسی در ذهن خود فانتزی‌های خلق می‌کند. حتا برای کام‌جویی و شب‌نشینی‌ جوره‌ای. منم فانتزی‌های ساخته و پرداخته بودم. بدون شک تعمیم چنین فانتزی‌ها به واقعیت با دوست دختر غیرممکن ویا دشوار بود. چون دوست نداشتم، برای بازی فانتزی خودم، او را مجبور به کاری کنم. در خیال‌ام پرورانده بودم دختری کمی چاق- البته با فورم متناسب- را که شوخ‌طب و مستانه‌خیال باشد. لحظات را در شور مستی بگذراند و زبان اش تحقیرکننده باشد. زبان منم تحقیر کننده و کثیف باشد. تحقیر که لذت جنسی دارد. حرکات‌اش جنون‌آور و کرخت‌کننده باشد. عشوه‌گر باشد و ناز بفروشد. انتهای نشئگی را تجربه کند. خیال پردة بکارت نداشته باشد ولی برای زدودن پرده مرا نابود کند. پروای سینه‌هایش را نداشته باشد، ولی برای مکیدن‌اش مرا به دار آویزد. لبان‌اش تر و شهوانی باشد و برای بوسیدن‌اش مرا تحقیر کند. چنین چیزی، اما در دنیای واقعیت، ورای ناممکن بود. چگونه در چنین دنیایی می‌توان انتها لجن و شهوت را تجربه کرد. هر دختری با دیدن، لب می‌مکد و پاه جمع می‌کند ولی در مقابل تو روشن‌فکرِ مدافع حقوق زن است. در شب‌نشینی‌هایش داستان چت ترا با دیگران روایت می‌کند و میان دو پاه تر می‌کند. اما در چت پاه کج بگذاری، در فضای مجازی منتشر می‌شود. با دوستانش از شهوت چشمان و لبان‌ات سخن می‌گوید ولی با دیدن ترا نادیده می‌گیرد؛ انگار ناشناخته‌ای. کی می‌داند در چت چگونه دنبال‌ات می‌کند. نمی‌گذارد ثانیه‌ای برای خودت باشی. هی پیام‌های مفت و چَتی ارسال میکند و انتظار دارد، همه را جواب بدهی.

یاداشت قبلی جرقه‌ای بود بر وضعیت حال و آنچه در لایه‌های ناپیدایی شهر در جریان است. مردکان عاشق و جفت‌شده در چهارراه پل سرخ ساعت‌ها ایستاد می‌شوند؛ مثل من. منم دلبر سیمین بدن دارم، که عشق را از من دریغ نمی‌کند. اما، در لایه‌های ناپیدایی شهر دنبال فانتزی –که در بالا یاد شد- می‌گردم. از دخترکان پیاده‌ی شهر خسته‌ام. از عشوه‌گران بی‌رویه‌ی فیسبوک بیزارم. از ناز و بالا-پائین زدن دخترکان آشنا حالت تهوع می‌گیرم. خیلی‌های دیگر مثل من عشق را در کلبه‌ی تعریف‌شده‌ی «دوست دختر-پسر» تجربه کرده‌اند. لذت اولیه عشق و کام‌جویی را در لابلای ذهن شان تجربه کرده‌اند. اما هیچ باشندة این شهر نیست تا لذت کام‌جویی و عشق را با وجودش تجربه کرده‌ باشد. رگ‌ها و عضلات وجودش از خستگی خود، لذت برده باشند. هر کس دنبال ایده‌ال کام‌جویی می‌دوند؛ اما رسیدن به آن در روزگار اکنون غیرممکن شده است. کابل شهر دخترکان مست و عشوه‌‌گر بود. شهر دخترکان، که چشمان‌شان شعله‌ای شهوت بر تن ات می‌افروخت و لبخندش ترا در کویر محوکننده به کباب کردن دعوت می‌کرد. گردن سفیدش عضله‌های وجودت را منبسط می‌کرد و سینه‌های برجسته‌شان شوق کام‌جویی و رهایی در مغاک شهوت را در لابلای عضله‌های منبسط تزریق می‌کرد. باسن پهن و گوشت‌های دور «جوهر کام‌جویی» ترا در پل سرخ به دار می‌آویخت. به جرم اینکه فرصت کام‌جویی را با چنین دخترکان از دست ندهی.

اکنون، اما دخترکان کابل بی‌عرضه شده‌اند. دخترکان این شهر خجل شده‌اند و توان کشیدن پسران به آغوش‌شان را از دست داده‌‌اند. در کام‌جویی سست شده‌اند. هر دختری این شهر را بر کام‌جویی برگزینی، سست و بی‌رویه رویت می‌خوابد. آن شور و شوق گذشته نیست. آن مستی و سگی روزگای قدیم در وجود شان نیست. آن دخترکان که ترا می‌خواباند و روی تن‌ات رقص می‌کرد. با تارهای وجودت موسیقی زندگی می‌نواخت. روی آنتن لذت‌جویی ات طبله‌ای مستی می‌نواخت و صدایی بی‌خودی و دیوانگی می‌کشید. ترا تحقیر می‌کرد تا عشق کند و لذت ببرد. ترا مجبور به پست‌ترین کار می‌کرد تا لذت ببرد و بی‌شک که تو هم لذت می‌بردی. ترا ساعت‌ها در هوایی لیسیدن «جوهر کام‌جویی» می‌تفاند. مکیدن دانه‌های نایاب انار زحمت می‌خواست؛ باید مثل خر تلاش می‌کردی تا به دان دانه‌ی شیرین انار برسی. آن روزم آرزو است. دخترکان کابل غم درون دنیایی مجازی شده اند. همه عاشق، که نمی رسند. داد و کرنای شان اذیت کننده است.

 

یازده روز در انتظار دخترکان مست!

این روزها چقدر بد قلق شده است. در پاتوق همیشگی کنار دیگران نیست. شب ها را تنهایی سحر میکند. شب ها را تنهایی قدم می‌زدند. تاریکی را در نبود دیگری می گذراند. انگار دور همی برایش بی‌معنا شده است. نا معلوم می نماید. خودش را از جمع می رهاند تا تنها باشد. در تاریکی تنها قوغ سیگار معلوم می شود. در تنهایی تنها دود می پیچد. برایش پیچیدن دود تسکین است. پیچیدن دود در گِرد کمر تاریکی لذت‌بخش است، انگار. چنان پیچیدن اش در پول سرخ تا دختری با عشوة همیشگی از کنارش رد شود. دود سیگار برایش رقص بی باکانه دخترکان شهر است. قوغ سیگار، آتش دلبری دختران پل سرخ است. در پیچیدن دود در گِرد کمر تاریکی، خودش را در گِرد دخترکان بی‌باک شهر تصور می کند.

بی مهابا در لابلای ذهن‌اش می چرخد. زیبا رخ و گرم صورتی را جستجو میکند. به دود سیگار می بیند و به آهنگ گیتارو گوش می‌دهد. در صحرای عدن پرسه می‌زند و برای بوسیدن لب آن زیبا رخ و گرم صورت نماز جمع برپاه می‌کند. پادوکسیکال است. می‌دانم…. اما چنین شده‌ام. نشئه چرس شب ولنتاین یادم نمی‌رود و تجربة لحظات غیرقابل توصیف آن شب نیز فراموش‌ام نمی شود. نمی‌دانم انگار برای امتحان به چهار راه پل سرخ می چرخم. هی می چرخم و هر دختری را در لباس بی تکه می‌بینم. در جستجوی آن جنس هستم که رخت بر تن نداشته باشد. لباس عشق و شهوت و شور و مستی در تن اش شعله‌ زند. آن خواهم که مرا در چهار راه پل سرخ به آتش کشد و چشمانم خیره به شور و مستی‌‌اش، خاکستر شوم. چهار راه پل سرخ خانه‌ام شده است. خانه‌ای بدون کرایه. خانه‌ای که همسایه‌ام مزاحم نمی‌شود، حتا برای یک لیوان. پل سرخ را به قیمت وقت به کرایه گرفته‌ام. ساعت‌ها در کنار کفاش می‌ایستم. به این سو و آن سوی سرک می‌نگرم. انگار زیر پست این شهر دخترکانی است که شهوت و شور و مستی را بر تن کرده‌اند و روزی بیرون خواهند آمد. یازده روز شده است، ساعت‌های بِروبار را در پل سرخ گم می‌شوم و چشمانم دنبال دخترکانی می‌گردد که شاید گم شده‌‌اند. احتمال می‌دهم زیر پست شهر آنان را بلعیده‌ است. آن دخترکان عشوه‌گرِ شرور را. آن مستان بی‌پیمانه‌ را. دخترکان پل سرخ، زیب‌های رستوران‌ها، شور خیابان و سرور شب‌های پل سرخ گم شده‌اند. یازده روز دنبال کردم؛ نیافتم.

گمشدگان مست و شرور این شهر مرا از هم‌نشینی و سفر به دنیای خیال باز داشته است. از نوشیدن و کشیدن دور کرده است. از کام‌جویی و رهایی در اعماق سحرانگیزِ وجود متنفر کرده است. مبادا دخترکان شهر گمشده‌اند تا دنیای مارا ویران کنند؟ نباشد که ما دخترکان شهر را با چشمان زننده ای خود خورده‌ باشیم؟

عادت با تاریکی

روی پل باریک چون کمر دلبر و نازک چون لب‌اش ایستاده‌ام که جلوی چشمانم سپید می‌شود. یک…. دو…. سه! ثانیه‌ها یکی پس از دیگری می‌گذرد و سپیدی از جلوی چشمانم محو نمی‌شود. سپیدی محو نمی‌شود؟ تناقض گویی می‌کنم، آری؟ نه تناقض گویی نیست؛ وضعیت اکنون ماست. در مکانی که از چهل و هشت ساعت، فقط پنج دقیقه برق داشته باشی، سپیدی باید محو شود یا تاریکی؟ بدون شک که ذهن‌ات آماده شده است تا تاریکی را بپذیرد و سپیدی برایش شگفتی‌آور شود. از ثانیه‌ها سپیدی جلوی چشمان‌ات حض کنی. پل باریک را گم کنی. تصویر کمر باریک دلبر و لبان نازک‌اش را فراموش کنی. در آستانه‌ای عروجِ موجود ملکوتی از میان سپیدی باشی و هیچ چیزی جز یخن‌به‌یخن شدن با سپیدی برایت تصویر نشود. به یک‌باره پریدم…. انگار با همه‌گیر شدن سپیدی خودم را در روی پل باریک و نازک به بی‌راه کشانده‌ام…. سقوط. سقوط کمر شکن که نه دستگیره‌ای می‌بینی و نه زمینی برای فرود آمدن. در هوا ملاق‌ زده، خودت را به پایین می‌کشی. در گیردار کشیدن هستی که به زمین می‌خوری و تکه‌تکه می‌شوی. هر استخوان و عضو بدنت جدا به گوشه‌ای می‌دود… ایستاد می‌شود! در اپارتمان‌ تنهایم و وسط اتاق‌‌خوابم راست ایستاده‌ام. برق کابل افتخار بخشیده تا روی ماه‌اش را ببینیم. همه خواب بوده است. خواب دیده‌ام.
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی
هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی
من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی
مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی
عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی
یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا… تر میشوی
حامد عسکری
همین که موبایلم را به چارج می‌زنم و روشن می‌کنم، پیام می‌رسد. همین شعر از حامد عسکری. هانا فرستاده است. در پی آن نوشته است: ولنتاین مبارک. ولنتاین مبارک!؟ امروز چی روزی است؟ با جستجوی سریع در لابلای ذهنم و جنگ‌ِ با خود در می‌یابم که امروز، روزی عشق است. امروز روز من و هانا بوده است. هانای من. واقعا امروز ما بوده است؟ من تا صبح در دنیایی مردانة خیال زیسته‌ام. با بوی بد دخانیات به مرگ‌ نزدیک شده‌ام. فیلتر سیگار را با چای نوشیده‌ام. اتاق‌ام مثل پارک شهر نو است. بوی سوختن زندگی می‌آید. بوی متعفن مردانگی. اما از آن سوی شهر تو برایم پیام عاشقانه می‌فرستی. چنان‌که دلت و روان‌ات را با پیام‌های من عادت داده‌ باشد. با کلمات بی‌سر و ته من عادت کرده‌اند. امروز باید برایت پیام می‌نوشتم. باز از همان کلمات دروغین استفاده می‌کردم. چون اگر دروغ نگویم، دیگر ترا ندارم. من با دروغ در پیش پایت گل پاشم. با ریا به آغوش‌ات می‌کشم. با تزویر می‌بوسم‌ات. هانا! در این شهر هزاران مرد برای لحظه‌ای با تو زیستن، جان می‌دهند. چرا این مرد کج‌وکول و لاغر و مردنی را برگزیده‌ای و با پیام‌های عاشقانه‌اش دل‌بسته‌ای؟ در همین فکر و خیال، زنگ می‌خورد. پشت دروازه هاناست!
او بدون هیچ مقدمه‌ای خودش را به اپارتمان رسانده‌ است. قبلاً پیام می‌داد و خودش وقت تعین می‌کرد که چه وقت می آید. امروز بدون این‌که احوال بگیرد. شاید به خاطر این بوده که تلفن‌ام خاموش. دروازه با باز می‌کنم
هانا: معلومه کدام گوری هستی؟
– عزیزم! چه شده خیرت است؟
+ خیرت! چیز بوی میته؟
– نمیدانم عزیزم. حتما بوی تهِ سیگار باشه. امروز پاک نکردم
کمی ملایم‌تر و ملایم‌تر شد. در برابر کمود آشپزخانه ایستاده بود. شروع کرد به پاک‌کاری و گفت برو حمام کن. هرچقدر مانع شدم، حرف نشنید. مرا به زور داخل حمام کرد. آب کمی گرم آمده بود و آب سرم ریختم.
پس از چند دقیقه‌ای بیرون شدم. اوووو! مثل این‌که تازه زاده شده باشم. اتاق، سالن و آشپزخانه تمیز و پاک. در دستانش جادوی بود. حساس بود و نمی‌گذاشت کثیف شود. دنبالش گشتم و نیافتم. خودم را به اتاق‌‌خوابم رساندم؛ مرا به آغوش کشید و لبانم را به دندان گرفت. چشمان‌اش پیام قشنگی را منتقل می‌کرد: هر چقدر درون کثافات فرو بروی و معتاد شوی، من هستم. او بود. همیشه مرا از درون کثافات بیرون کشیده بود. چشمان‌ام سر ریز از اشک بود؛ اشکِ سپاس‌گزاری. سپاس‌گزاری از بودن او.
لب از لبم کشید و چه عاشقانه گفت: عزیزم! میلادِ من! ولنتاین… روز خودمان مبارک. کادوی برایم آورده بود. کادوی که شاید هیچ وقت نتوان در موردش نوشت. زیبا، باارزش و امثال هم توصیفاتی است که در مورد آن رنگ می‌بازند. دوباره کش به آغوش کشیدم و عاشق‌تر شدم. ولنتاین برای آن نبوده تا عشق را پاس داریم، بلکه برای آن است که بیشتر و دوباره عاشق شویم.
در دنیایی خیالات و شب‌های که تنهایی با دود چرس به بلندای خیال می‌رفتم؛ رنگ‌های را ترکیب کرده بودم. حلاوت و زیبایی رنگ‌ها را احساس کرده‌ بودم. آنان را یکی یکی روی کاغذ آورده بودم. نقاشی نبود؛ شاید فراتر از آن. احتمالا کسی دیگری آنرا ترسیم کرده بود. هر بار با دیدن‌اش هانا را تصویر می‌کردم. منم همان نقاشی را برایش به‌ عنوان کادو دادم. حتا از آن نقاشی عکس ندارم. او در مقابل من همیشه مهربان است و مرا دوست دارد. برایش فرق نمی‌کند چه چیزی برایش هدیه میدهم. کادو ها برایش مهم نیست؛ به هر کدامش ذوق زده می‌شود و عاشقانه می‌بوسد. شب نرفت. همانجا ماند و روز ولنتاین را شب جشن گرفتیم.
آیا در نشئه چرس از معشوق تان کام جُسته‌اید؟

«و شب شط جليلي بود پرمهتاب»

بیابانی سرد و آخر ناپیدایی بود. زوزه‌‌های سگان به دور وجودم می‌پیچید. چنان‌که باد پائیزی دور تنِ لخت درختان می‌پیچد. تا دورترین نقطه‌ای می‌بینم که چشم‌ام قادر به دیدن است: هیچ. چشمان‌ام تا ناپیدایی نامعلوم می‌بیند. زوزه‌های سگان بسان سرمایی صبح‌دمان دور تن لخت‌ام می‌پیچد و درختانِ باغِ وجودم را می‌جنباند. یکه راست درختان وجودم راست می‌شوند. از خواب بیدار می‌شوم. چیزی نیست، جز حسرت دیدن پایان ناپیدایی بیابان.

بیدار نشده بودم. رویاهای لایه‌لایه بود که مرا از یکی به دیگری می‌انداخت. رویایی تمسخر آمیزی بود. تمسخر آمیز خنده‌دار و تلخ. بسان موجودیت من در این بیایان است که نامش را «زندگی» گذاشتیم. در قدم نخست وجود من در بیایان سرد و آخر ناپیدا بی‌معنا بود و تمسخر آمیز بود. تلخ. به طعم ودکای بدل که گلوی را می‌آزارد می‌ماند.

0259

ودکا. من این‌جا هستم. در جمع چهار نفری. چشمانم مرا به دیدن چهار طرف‌ام یاری نمی‌کند. گوش‌هایم «ساراماگو» می‌شنود؛ ژوزه ساراماگو. همان‌که کوری را نوشت. تهی دلم قرص دردی زایده شد. قرص دردی که دردی را دوا نمی‌کرد. خود، درد بی‌اندازه را در شراین وجودم هدایت می‌کرد. کوری. ساراماگو. احساس می‌کنم آدمیان کور همه چیز را سفید می‌بیند. سفید واقعی. پاک. اما جلوی چشمانم، همه چیز تاریک و سیاه است. حس شنوایی‌ام را از دست ندادم. سخنرانی کیانی را پس از نشئه ودکا واضح می‌شنوم. از بی‌نامی شخصیت‌های کوری ساراماگو می‌گوید. در نهایتِ سردی وجودم آتش گرفت. آتش. شعله‌ور شد در وجودم. انگار جنگل پر خس و خاشاک در پائیز در گرفته است. جنگل خشک که آب وجود آن مانع شعله‌ور شدنش نمی‌شود. کاملا وجودش از آب خشک شده است. چرس. احساس می‌کنم تشنه شده‌ام. دهن‌ام دریایی خشکیدة کابل است. دستانم را چهار طرف‌ام می‌کشم تا لیوان آب باشد و یک قطره آب. یک قطره. نبود.

سرم را بلند کردم. به سوی آشپزخانه دویدم. می‌بینم علی در آشپزخانه آب تصفیه می‌کند و در جک می‌ریزد. بدون یک کلمه لیوان را گرفتم و از جک پر کردم. سر کشیدم. دوباره پر کردم و سر کشیدم. کمی سر حال می‌آیم. انگار نتیجه نوشیدن و کشیدن رنج بود، امشب. پس از شب‌های لذت‌بخش، امشب رنج کشیدم. هر تصویر که در ذهن‌ام خلق شد، مرا بلغید. مرا در مغاک توهم انداخت. در همین فکر می‌بینم علی نیست. او روبرویم سر کوچ نشسته است. از جنایات و مکافات داستایوفسکی قصه می‌کند. از تعلیق‌های خلاف‌ انتظار این کتاب. او از فسلفه وجودی این کتاب گفت. از این‌که چرا در ادبیات جهان جایگاه منحصر به خود دارد. کیانی دوباره دیدگاه خودش را بیان کرد. جاوید از اروتیسم پنهان در ادبیات داستایوفسکی سخن گفت. نمی‌دانم واقعا جنایات مکافات سطر‌های اروتیک هم دارد؟ از همه چیز گفتند ولی از هیچ چیز نگفتند. جنایات و مکافات را من جور دیگر فهیمده‌ام. جنایات و مکافات برای من مکث در اوج لذت بود. مکث و پرتاب از اوج لذت به قعر رنج. خواندن جنابت مکافات مرا به اوج لذت می‌برد. با جمله‌جملة جنابات مکافات تکان می‌‌خوردم و ره بسوی لذت می‌جستم. در آنِ که دست به گرانیگاه لذت ببرم و نوک آن را در انگشتانم بگیرم و جسته‌ گریخته خودم را بسوی دو لبة قرمز لذت بکشم و کام‌جویی کنم…… به قعر رنج می‌افتادم. خیال لذت در ذهن‌ام ویران می‌شد. آنجا بود که جمله ی بعدی مرا دست می‌شد تا دوباره بسوی لذت ره بجویم.

در اوج مستیِ اندوه‌گین و رنج از آهستگی در نشئه چرس، برداشتم را از جنایات و مکافات گفتم. هیچ کدامش با من موافق نبود. شاید من اشتباه فهمیده‌ام ولی همین چند جمله مرا از قعر رنج به اوج لذت کشانیده بود. از آهستگی نشئه چرس-ودکا لذت می‌بردم. کور نبودم. حس شنوایی‌ام قدرت گرفته بود. آلات موسیقی –که نمی دانم از کجا پخش می‌شد- را جدا جدا تشخیص می‌دادم و در عین حال لذت می‌بردم. با وجود آن شعر آهنگ بصورت شفاف در لابلای ذهن‌ام ره می‌گشود و معانی سرودن را برایم واضح می‌کردند. در دنیای بودم که آهسته می‌گذشت اما ذهن‌ام سرعت گرفته بود. سرعت بی‌نظیر که یک ثانیه گذشت زمان را از هر وجه و بعد تشخیص می‌کرد و از بعد بعد آن لذت می‌بردم. بدین معنا که در یک ثانیه زندگی‌ام چندین ساعت را زندگی می‌کردم. ذهن‌ام در ماراتن با گذشتِ زندگی برنده بود. اوج لذت بود. جاوید، کیانی و علی هیچ کدام در آن اوج نبودند. زنجیرم رهاتر بود و در بلندای لذت «کسي راز مرا داند/ که از اين رو به آن رويم بگرداند»

و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تکرار مي‌کرديم.

و شب شط جليلي بود پرمهتاب.

خفت و رنج مردان

پاتوق همیشگی. روی صندلی دنج نشسته ام. چای نعنایی روی میز وسوسه‌ انگیز است. اما، دنیای مجازی سخت درگیر ام کرده است. پست فیسبوکی یکی را میخوانم که از خودارضایی نوشته است. راستش در لابلای کلمات صقیل گم شده ام. نمی‌ فهمم که دارد، چه میگوید. صفحه موبایل تغییر می کند؛ زنگ است. زن6fec5bac7c03b98d4924cf0adf6433bfگ یار همیشگی. جواب میدهم و پس از اولین فحش ها، میگویم: کجایی؟ بدون اینکه جواب بدهد، سرش از دروازه پاتوق همیشگی وارد می شود. چرا همیشه سر جلوتر از تن آدمی است؟ بگذریم. قبل از اینکه برسد، گارسون را میگویم: یک لیوان بیار عزیز.

او می‌ رسد؛ جواب های فحش را سنگین تر حواله می کند. همه اش در لابلای وجودم رسوخ کرده اند. بدون دلیل. نمی دانم چرا. هربار چنین است ولی این بار! انگار تاثیر کرد. تن و روان ام به جنگ پرداخته اند. هر کدام دیگری را هول می‌ دهد. ما اما راحت نشستیم. بی خیال. از مهم ترین ثانیه های روز قصه کردیم. او امروز هیچ جای نرفته، جز دیدن دوست دخترش. من اما چون روح بی جان همه شهر را گشته بودم و هیچ جای آن را ندیده بودم.

فحش ها را کم کم هضم می کردم و به چشمان یار همیشگی می نگرستم. با آنکه لحظه های قشنگ را کنار دوست دخترش داشته، اما خسته بود. چشمانش سرخ شده بود. لبان اش پوست انداخته بود. خودش را به سختگی روی صندلی گرفته بود. با برداشتن لیوان چای، دستانش یاری نمی کرد. با شوخی، گفتم: زور دختر را می بینی؟ بی حوصله، گفت: گور پدر دختر! امشب کجائید؟ او همیشه برای شب نشینی‌ هایش محتاط بود. هیچ گاهی چنین نپرسیده بود. منتظر می نشست تا همه بگویند که برای شب نشینی حاضرند. آن وقت میگفت، او را هم در جمع بگیریم. کمی تعجب کردم، گفتم: منتظر دیگرا نمی باشی؟ کمی مکث کرد. دور و برش را ورانداز کرد. نزدیک شد و گفت: امشب مهم است. دیگرا را بخای.

نیم ساعت گذشت، همه جمع شدند. هوا تاریک می شد. تاریک تر. باید زود تصمیم می گرفتیم. همه، وقتی به جاوید می دیدند، موافقت می‌ کردند. من وظیفه آشپزی را به عهده گرفتم چون گفتند، در اپارتمان مه جمع می شوند. از پاتوق بر آمدیم. در چهارراه پل سرخ جدا شدیم و هر که رفت تا کاری کند. من به طرف اپارتمان رفتم.

ساعت نزدیک های هشت بود، همه آمدند. چرس و نوشیدنی همراه شان بود. غذا آماده بود. کمی برنج ساده و چند تکه لاندی. بوی غذا دیوانه شان کرده بود. قبل از این که سفره را بیاندازم. لیوان خواستند. ویسکی اسکاتلندی را باز کردند و یک پیک برای همه ریخت. چهار نفر بودیم. هر کدام سر کشیدیم. پیک دیگر را بیشتر ریخت و دوباره سر کشیدیم. جاوید از همه بیشتر می نویشید. منتظر بودم شب به جلال اش برسد و جاوید سر سخن باز کند. نان خوردیم و لیوان ها آماده بودند. چرس داخل لیوان دود می داد و یکی پس از دیگری می کشید. پیک دیگری ریخت و همه سر کشیدیم. جاوید رو به کیانی کرد و گفت: مرد سخیف‌ ترین موجود روی زمین است. میدانی چرا؟

کیانی کمی تمرکز کرد و رو به جاوید، گفت: تازه فهمیدی بچیم؟ زندگی اگر شهوت و لذت باشد. مرد خودارضایی زندگی است. زن سکس و اوج لذت است. مثلا، یکی در آن بالا نشسته و با شهوانی شدن، خودارضایی کرده و مرد به پائین انداخته. از وجهه دیگر، وقتی هم‌آغوشی کرده و به اوج لذت رسیده، زن افتاده است. زن لطیف ترین لحظه زندگی است. زن روایت هم آغوشی، عشقبازی و تبانی دو جنس است. مرد هیولایی احمق است که به یاد هم آغوشی و لطیف ترین لحظه زندگی خودش را در دریایی کابل خالی میکند.

جاوید میان گپ های کیانی می پرد و میگوید: من چنین احمقِ بوده ام. امروز وعده ی رقم زدن زیباترین لحظه را با رویا داشتم و برای رسیدن به آن هم آغوشی و بردن لذت بی پایان، خودم را خالی کردم. باز خالی کردم. همین که دستم رسید، دوباره خالی شدم. به طرف نگاه کرد. سرم را در آغوش گرفت و گفت: «خیره است، خوانده بودم گاهی شود.» در آغوش او چون یک جسد افتادم. او در کجا خوانده بود؟ نکند قبلا تجربه کرده است. جدایی او و دوست پسر سابق اش بر سر همین موضوع نبوده باشد. در میان دستانش آتش گرفته بودم. میدانی کیانی؟ میلاد بچیم! باز میگویی زور دختر را دیدی؟ زور دختر نبود، ضعف من بود.

امشب من ساکت و آرام نشسته ام. بگو مگوی جاوید و کیانی بالا گرفته و می دانم تا ساعت ها دوام خواهد آورد. علی خوابش برده است. در تهی ذهن خود مرور میکنم کلمات سنگین مقاله آن خانم را که در مورد خود ارضایی نوشته بود. چقدر کلمات واضح و صمیمی می نمودند. انگار تجربه ی تلخ خودارضایی، لحظه ای زیبایی سکس و هم آغوشی را از آن دختر هم گرفته باشد. وقتی زن لطیف و لذت بخش ترین موجود آسمانی در دستان مردان ضعیف می میرند.

چرا شب نشینی های پل سرخ

 

کابل به زندانِ بی زندانبان می ماند با پنج میلیون زندانی. مرد و زن. کودک و بزرگ. استاد و دانشجو. فیلسوف و شاعر. نویسنده و هنرمند. روزنامه نگار و ایلاگشت. پروفیسور دین و عالم علم. گدا و سرمایه دار و… و …….. پولدار و غریب و استاد و دانشجو و نویسنده و هنرمند و شاعر و هوتلدار، همه اندوه غمناک زندگی را در دمادم صبح به چهره منتقل می کنند و چهره ی صبح کابل را دگرگون می کنند. اندوه پس از یک شب طولانی را در صبح دمان و نزدیک به ظهر به وضوح میتوان بر صورت باشندگان کابل دید. پیام یک شب طاقت فرا را در قیافه دختر و پسر این شهر راحت می توان فهمید: شب نشینی.

آنچه میان همه باشندگان کابل مشترک است، شب نشینی های آن است. شب نشینی های کابل. شب نشینی های بی نظیری است که در شهر دیگری یافت نمی شود. هر آنکه از کابل رخت سفر بربسته است، دلتنگ کابل شده است. دلتنگ شب نشینی های آن. دلتنگ شوخیِ در تاریکی آن. دلتنگ اندوه بی پایان یک شب بدون سحر. بابت شادی و رقص آن شب دیق کرده است. به یاد می آورند، که در تاریکی شب چگونه یار سر بالین اش گذاشته بود. میان تارهای ذهن اش خاطره ی قشنگ آن شب کابل زوزه می کشد. آنان را در بیرون از کابل ویران می کنند. دیوانه می کنند. شب نشینی های کابل هیچ چیز است و همه چیز. شب نشینی های است که بی برنامه شروع می شود و با دلتنگی به سحر می رسد. شب نشینی های است که مهمان آن معلوم نیست. میزبان نیز ناپیدا است. آنچه معلوم است، عشوه گری در عالم دیگری است. عالمی که خیال ناممکن را تصویر می توانی. سپهر آگاهی که دنبال آن سرگردان بودی. همه چیز تغییر میکند. شب نشینی شریان بزرگ زندگی افغانستان است. باشندگان این شهر وظیفه دارند، قلب افغانستان را به تپش آورند. نگذارند، شب آرام شود قلب ناسالم افغانستان.

برای من شب نشینی های کابل جز نادرترین لحظات زندگی ام بوده است. لحظات گریه و اشک بوده است. ثانیه های بی نظیری عشق بازی و عشوه گری بوده است. دقایق تعلیق در پرتگاه ی بودن و نبودن بوده است. شب نشینی های کابل میدان تاخت و تاز بر افراط است. در عین حال که خود شب نیشنی ها افراط اند، تاخت و تاز بر دامان افراط نیست است. شب نشینی های کابل خط و مرز های سنگین اجتماعی را در هم می کوبد. در این شب ها بر چارچوب های روز تجاوز می کنند. نیمه های شبِ کابل غوغای بی پایان سکس و تجاوز است. نگاه های حریص تشنه به بدن سنت، در شب نشینی های کابل روشن می شوند. ثانیه ی گذشته از دوازده ی شب، غوغای بی پایان خشونت، افراط، تجاوز، سکس، احترام، عشق و انفجار است. غوغای که خشونت، افراط، تجاوز، سکس، احترام، عشق و انفجار روزهای کابل را به گوشه ی تاریک ذهن پرتاب میکند.

برای همین شد؛ تا از شب نشینی های ناب و بی نظیری پل سرخ و دور و بر پل سرخ روایت کنم. از پیاده روی های باغ بالا و خوابیدن در جویچه شهرداری بگویم. از کوچه های نامعلوم تایمنی و کارته پروان قصه کنم. از همه جا قصه کنم، که منتهی می شوند به پل سرخ.